آرزو دارم لگوی بیشتری داشته باشم

پسر بچه‌ها عاشق دو چیز هستند. ساختن و خراب کردن. او هم مثل همه‌ی پسربچه‌ها عاشق ساختن و خراب کردن است. در میان اسبا‌ب‌بازی‌هایش هر چیزی را که می‌ساخت دیگر دلش نمی‌آمد که خراب کند و هر چیزی را که خراب می‌شد دیگر نمی‌توانست درستش کند و همین شد که در میان تمام اسباب‌بازی‌های جهان «لگو» را بیشتر از هر چیز دیگری دوست داشت. به همه‌ی بستگان و نزدیکانش سپرده بود که اگر قرار است برایش کادو بخرند یا سوغاتی بیاورند حتما این هدیه یک لگو باشد.

خودش می‌گوید با عمویش که از خارج آمده بوده، برای خرید به جین‌وست رفته است و آن‌ جا جعبه‌ی آرزوها را می‌بیند. برای او که هیچ ‌چیز به چشمش به اندازه‌ی اسباب‌بازی لگو جذاب و خواستنی نیست، تکلیف روشن است. یکی از برگه‌های آرزو را بر می‌دارد و روی آن اسباب‌بازی محبوبش را آرزو می‌کند، اما در قلبش امیدی ندارد که کسی آرزویش را بشنود. ولی اشتباه می‌کرد.

او نمی‌دانست که چقدر دلش پاک است و دنیا صدای آرزوهایش را می‌شنود. او نمی‌دانست که اگر آرزویش را به زبان آورد، به دنیای قصه و آرزوها وارد می‌شود. همان دنیایی که پیتر پَن باور داشت هر آرزویی برآورده می‌شود، اگر بگویی «من دنیای جادویی قصه‌ها رو باور دارم.»

آراد کوچولوی قصه ما آرزویش را نوشت. او آرزویش را باور کرد و دنیای جادویی قصه‌ها برآورده‌اش کرد.

جین وست هم دنیای قصه‌ها و آرزوهای پیتر پن را باور کرد و در بهمن سال ۹۷ جنبشی به نام آرزوهاتو صدا کن راه اندازی کرد. آراد قصه ما وارد یکی از فروشگاه‌های جین وست شد و آرزویش را نوشت.

۸ اسفند سال ۹۷ بود که به آرزویش؛ یعنی لگو رسید. به همین سادگی! پس آرزویت را صدا کن!